X
تبلیغات
مردن چقدر حوصله میخواهد

مردن چقدر حوصله میخواهد

احساس میکنم عاقبت یک روز بعد از مرگ دیوانه میشوم

مرگ مادرزاد

شب پرواز ناممکن شب در پیله جان دادن

شب در خود فرو مردن شب از اوج افتادن

منو تدفین پی در پی منو این مرگ مادرزاد

در این بن بست آدم کش ترانه از نفس افتاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:25  توسط دیونه  | 

تولد بعد از مرگ

متولد شدم در حالي كه نمي دانستم به كجا وارد شده ام

متولد شدم درحالي كه نمي دانستم براي زنده ماندن بايد نفس بكشم

متولد شدم در حالي كه با ضربه اي محكم فهميدم بايد از ته دل ضجه بكشم

و اينجا بود كه براي اولين بار فهميدم دنيايي كه به آن وارد شده ام جاي

راحتي نيست

متولد شدم در حالي كه نمي دانستم آيا كسي از ورود من به اين جهان

خاكي شاد شده است يا نه؟

متولد شدم در حالي كه خاطراتي مبهم از سرزميني بهشتي داشتم و

كودكاني از جنس نور كه همبازيان من بودند

متولد شدم در حالي كه خود هيچ نقشي در آمدن به اين دنيا نداشتم

اما...

تولد من هيچگاه به آن صبح زمستاني محدود نشد...

من بار ها و بارها متولد شده ام به گونه اي كه نمي توانم بگويم چند بار...

هر بار كه از سرزميني بهشتي مرا ميخوانند من دو باره متولد مي شوم

هر بار كه به قدر ذره اي بهشتي مي شوم دوباره متولد مي شوم

هر بار كه به قدر سر سوزني انسانيت را حس مي كنم دوباره متولد مي شوم

و تا زماني كه تولد پياپي من ادامه بيابد من هيچگاه معني مرگ را نخواهم

فهميد.

آري تولد من حتي بعد مرگم نيز ادامه خواهد داشت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:32  توسط دیونه  | 

نمی خواهم بمیرم!

 

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان٬

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم ٬ با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر میدارم

به دوشم گر چه بار غم توانفرساست

وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از اینجا دست بر دارم!

تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است

دلم با صد هزاران رشته٬ با این خلق

با این مهر٬ با این ماه

با این خاک با این آب...

پیوسته است

مراد از زنده ماندن امتداد خرد و خوابم نیست

توان دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم نا جوانمردیست

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را بر افرازم٬ بیفروزم

خرد را٬ مهر تا تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل بر افشانم

چه فردائی٬ چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...

نمی خواهم بمیرم٬ ای خدا!


ای آسمان

ای شب

نمی خواهم

 

نمی خواهم

 

نمی خواهم

 

مگر زور است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:31  توسط دیونه  | 

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

 

گاه می اندیشم   خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت!

 

آن زمان که خبر

 

مرگ مرا میشنوی

 

روی خندان تو را

 

کاشکی می دیدم

 

شانه بالا زدنت را

 

                       _بی قید

 

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد

 

و تکان دادن سر

 

چه کسی باور کرد

 

جنگل جان مر

 

                    آتش عشق تو خاکستر کرد

 

می توانی تو به من

 

زندگانی بخشی

 

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

 

گاه می اندیشم   خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت!

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:3  توسط دیونه  | 

در این زندان ...

مرگ پایان کبوتر نیست

                                        مرگ وارونه ی یک زنجره است

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

                                       مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید

                                         مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره ی سرخ گلو میخواند

                                            مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان میچیند-گاه در سایه نشسته به ما می نگرد

                                  و همه میدانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

                                 و نترسیم از مرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 16:53  توسط دیونه  | 

تازه وارد!!

مهمان تازه قدم به درون غاردوزخ نهاد:

 

((خوش آمدی رفیق

 

بگو چه نام داشتی آنجا

 

در جهان زندگان؟

 

 

 

با ما از خورشید دلپذیر بگو

 

و از گونه های سرخ پر خون.

 

از پرواز سر خوش پشه ها

 

و از وزوز بی امانشان.

 

 

 

آیا عاشقان را دیدی

 

دست در دست یکدیگر زیر نور ماه؟


آیا دیدی آن جماعت شاد را

 

که در نور می زیند

 

بر فراز گور های ما

 

و سوگواری میکنند برای ما؟

 

 


اشکها از چشمانت سرازیر شده اند

 

قطره های مهربانرهاننده ی غم

 

همچون برف واپسین

 

گداخته در وزش نسیم بهاری))

 

 

 

((بهار بود آنجا

 

آنگاه که به دنیای شما رانده شدم

 

عطر بنفشه ها را ارمغان آورده ام

 

برای سردابه های شما:

 

این حلقه های گل را

 

آویخته ام بر سینه ام.))

 

بنگر! دختران دانائوس *باز می ایستند از کار.

 

تا نتالوس**رها میشود از عذاب

 

و ناگاه از دستان سست شده

 

 

فرو میغلتد

 

سخره ی سیزیف***

 

 

پادشاه آرگوس{50 دختر داشت که به فرمان پدر 49 تای آنها همسرانشان را کشتند} 1

{اسطوره ی یونان:نام پسر زاوش که به عذاب ابدی محکوم شد}2Tantalus

{شاه آزمندی که محکوم بود تاابد سنگی را به بالای تپه بغلزاندووقتی به قله میرسیدسنگ دوباره به پایین میغلتید3

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:2  توسط دیونه  | 

آیا مرگ خونسردترین واژه نیست؟

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید         در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور             با خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید           روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر                سایه ای ز امروزها دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار                 گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود             من تهی خواهم شد از فریاد درد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:50  توسط دیونه  | 

چرااز مرگ می ترسید؟

 

چرا از مرگ می تر سید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

 

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

 

-مپندارید بوم نا امیدی باز

 

به بام خاطر من میکند پرواز

 

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

 

مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است

 

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟

 

مگر افیون افسون کار

 

نهال بیخودی را در زمین نمی کارند؟

 

مگر این می پرستی ها و مستی ها

 

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟

 

مگر دنبال آرامش نمی گردید؟


چرا از مرگ می تر سید؟

 

کجا آرامشی خوشتر از مرگ کس تواند دید؟


می و افیون فریبیتیز بال و تند پروازند

 

اگر درمان اندوهند

 

خماری جانگزا دارند

 

نمی بخشند جان خسته را آرامشی جاوید

 

خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند!

 

چرا از مرگ می تر سید؟

 

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

 

بهشت جاودان آنجاست

 

جهان آنجا و جان آنجاست

 

گر آن خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست!

 

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است

 

همه ی ذرات هستی محو در روئیای بی رنگ فرامو شی است

 

نه فریادی نه آهنگی نه آوائی

 

نه دیروزی نه فدرائی نه امروزی

 

جهان آرام و جان آرام

 

زمان در خواب بی فرجام

 

خوش آن خوابی که هوشیاری نمی بیند!

 

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

 

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست

 

در این دوران که هر جا((هر که رازدر ترازو و زور در بازوست))

 

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

 

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

 

در این غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

 

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

 

همه بر آستان مرگ سر فرود آرید

 

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟

 

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

 

چرا از مرگ می تر سید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 14:50  توسط دیونه  | 

ای مرگ

 

سر انجام خواهی آمد پس هم اکنون چرا نه؟

 

زندگی بس طاقت فرساست:

 

لحظه شماری میکنم در انتظار آمدنت.

 

چراغ ها را خاموش کرده و در را باز گذاشته ام

 

چشم به راه تو این سان ساده و شگفت انگیز .

 

به هر شکلی که دلخواه توست ظاهر شو

 

چرا همچون تیری زهر آگین فرود نمی آیی؟

 

یا پاورچین پاورچین همچون قاتلی با پنجه بوکس؟

 

یا همچون میکروب تیفوس؟

 

یا همچون قصه ای جعلی ساخته و پرداخته ی خود تو

 

به سرقت رفته ازخودت و تکراری تا حد ابتذال

 

جایی که من میتوانم ببینم در آستانه ی در از پشت سرت

 

کلاه پلیس و رنگ پریده ی سرایدار را؟


 چه باک که به چه شکلی ظاهر خواهی شد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 14:44  توسط دیونه  |